صفحه اصلی
دیوان شمس
غزلیات
مثنوی معنوی
دفتر اول
دفتر دوم
دفتر سوم
دفتر چهارم
دفتر پنجم
دفتر ششم
شب
جستجو بر اساس عبارت
عبارت مورد نظر:
صفحه کلید
۱
۲
۳
۴
۵
۶
۷
۸
۹
۰
-
=
/
ض
ص
ض
ث
ق
ف
ق
غ
ع
غ
ه
خ
ح
ج
چ
ش
س
ش
ی
ب
ل
ا
ت
ن
م
ک
گ
گ
Enter
Shift
ظ
ط
ظ
ز
ر
ز
ذ
د
پ
.
و
/
.
/
Shift
Ctrl + Alt
!#۱
Ctrl + Alt
صفحه کلید
چ
ج
ح
خ
ه
ع
غ
ف
ق
ص
ض
گ
ک
م
ن
ت
ا
ل
ب
ی
س
ش
ث
و
پ
د
ذ
ر
ز
ژ
ط
ظ
=+#
◌ً
فاصله
۱۲۳
وارد کردن عبارت مورد نظر اجباری باشد
انتخاب کتاب:
همهٔ کتابها
غزلیات
تمام مثنوی معنوی
دفتر اول
دفتر دوم
دفتر سوم
دفتر چهارم
دفتر پنجم
دفتر ششم
bt :
جستجو
جستجو بر اساس شماره
انتخاب کتاب:
انتخاب کنید
غزلیات
دفتر اول
دفتر دوم
دفتر سوم
دفتر چهارم
دفتر پنجم
دفتر ششم
انتخاب کتاب اجباری است
بیت یا غزل:
وارد کردن شماره اجباری است
bt:
جستجو
جستجو
خانه
مثنوی معنوی
دفتر پنجم
فهرست بخش های دفتر پنجم
بخش 1:
«دیباچه»
مشاهده
بخش 2:
تفسیرِ خُذْ اَرْبَعةً مِنَالطَیْرِ فَصُرْهُنَّ اِلَیْکَ
مشاهده
بخش 3:
در سببِ ورودِ این حدیثِ مُصطفیٰ صَلواتُالِلّه عَلَیهِ که الْکافِرُ یَأّکُلُ فی سَبْعَةِ اَمْعٰاءٍ وَ الْمُؤْمِنُ یَأْکُلُ فی مَعاً واحِدٍ
مشاهده
بخش 4:
درِ حُجره گشادنِ مصطفیٰ علیهالسَّلام بر مهمان، و خود را پنهان کردن تا او خیالِ گشاینده را نبیند و خَجِل نشود و گستاخ بیرون رود
مشاهده
بخش 5:
سببِ رجوع کردنِ آن مهمان به خانهٔ مُصطفیٰ عَلَیهِالسَّلام در آن ساعت که مُصطفیٰ نهالینِ مُلَوَّثِ او را به دستِ خود میشُست و خَجِل شدنِ او و جامه چاک کردن و نوحهٔ او بر خود و بر حالِ خود
مشاهده
بخش 6:
نواختنِ مُصطفیٰ عَلَیهِالسَّلام آن عربِ مهمان را و تسکین دادنِ او را از آن اضطراب و گریه و نوحه که بر خود میکرد در خجالت و ندامت و آتشِ نومیدی
مشاهده
بخش 7:
بیانِ آنکه نماز و روزه و همهٔ چیزهایِ بُرونی گواهیهاست بر نورِ اندرونی
مشاهده
بخش 8:
پاک کردنِ آب همهٔ پلیدیها را و باز پاک کردنِ خدای تَعالیٰ آب را از پلیدی لاجَرَم قُدُّوس آمد حق تَعٰالیٰ
مشاهده
بخش 9:
استعانتِ آب از حق جَلَّ جَلٰالُه بعد از تیره شدن
مشاهده
بخش 10:
گواهیِ فعل و قولِ بیرونی بر ضمیر و نورِ اندرونی
مشاهده
بخش 11:
در بیانِ آنکه نور خود از اندرونِ شخص منّور، بیآنکه فعلی و قولی بیان کند گواهی دهد بر نورِ وی
مشاهده
بخش 12:
عرضه کردنِ مُصطفیٰ عَلَیهالسَّلام شهادت را بر آن مهمانِ خویش
مشاهده
بخش 13:
بیانِ آنکه نور که غذایِ جان است غذایِ جسمِ اولیا میشود تا او هم یار میشود روح را که اَسْلَمَ شَیطانی عَلیٰ یَدی
مشاهده
بخش 14:
«انکارِ اهلِ تن غذایِ روح را، و لرزیدنِ ایشان بر غذایِ خسیس»
مشاهده
بخش 15:
مناجات
مشاهده
بخش 16:
تمثیلِ لوحِ محفوظ، و ادراکِ عقل هر کسی از آن لوح، آنکه امر و قسمت و مقدور هر روزهٔ وی است همچون ادراکِ جبرئیل علیهالسّلام هر روزی از لوحِ اعظم
مشاهده
بخش 17:
«تمثیلِ روشهایِ مختلف و همّتهای گوناگون به اختلافِ تَحرّیِ مُتَحرّیان در وقتِ نماز، قبله را به وقتِ تاریکی و تحرّیِ غوّاصان در قعرِ بحر»
مشاهده
بخش 18:
«تفسیرِ یا حَسْرَةً عَلَی الْعِباد»
مشاهده
بخش 19:
«سببِ آنکه فَرَجی را نامِ فَرَجی نهادند از اوّل»
مشاهده
بخش 20:
«سببِ آنکه فَرَجی را نامِ فَرَجی نهادند از اوّل»
مشاهده
بخش 21:
در بیانِ آنکه لطفِ حق را همه کس دانَد و قهرِ حق را همه کس دانَد، و همه از قهرِ حق گریزانند و به لطفِ حق در آویزان. اما حق تعالی قهرها را در لطف، پنهان کرد و لطفها را در قهر پنهان کرد. نعلِ بازگونه و تلبیس و مَکْرُالله بود، تا اهلِ تمییز وَ یَنْظُرُ بِنُورِالله از حالیبینان و ظاهربینان جدا شوند که: لِیَبْلُوَکُمْ اَیُّکُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً
مشاهده
بخش 22:
تفاوتِ عقول در اصلِ فطرت، خلافِ معتزله که ایشان گویند در اصل، عقولِ جزوی برابرند، این افزونی و تفاوت از تعلّم است و ریاضت و تجربه
مشاهده
بخش 23:
حکایتِ آن اَعرابی که سگِ او از گرسنگی میمُرد و انبانِ او پُر نان و بر سگ نوحه میکرد و شعر میگفت و میگریست، و سَر و روُ میزد و دریغش میآمد لقمهای از انبان به سگ دادن
مشاهده
بخش 24:
در بیانِ آنکه هیچ چشمِ بدی آدمی را چنان مُهلک نیست که چشمِ پسندِ خویشتن مگر که چشمِ او مبدَّل شده باشد به نورِ حق، که بِی یَسْمَعُ و بِی یُبْصِرُ و خویشتنِ او بیخویشتن شده
مشاهده
بخش 25:
تفسیرِ وَ اِنْ یَکٰادُ الَّذینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِاَبْصٰارِهِمْ
مشاهده
بخش 26:
قصهٔ آن حکیم که دید طاوسی را که پَرِّ زیبایِ خود را میکند به منقار و میانداخت، و تن خود را کَل و زشت میکرد، از تعجّب پرسید که دریغت نمیآید؟ گفت: میآید، اما پیشِ من جان از پَر عزیزتر است و این عدویِ جانِ من است
مشاهده
بخش 27:
در بیان آنکه صفا و سادگیِ نفس مُطمئنّه از فکرتها مشوّش شود، چنانکه بر رویِ آیینه چیزی نویسی یا نقش کنی، اگر چه پاک کنی، داغی بماند و نقصانی
مشاهده
بخش 28:
در بیانِ قولِ رسول علیهالسَّلام لاٰ رَهْبٰانِیَّةَ فِی الْاِسْلام
مشاهده
بخش 29:
در بیانِ آنکه ثوابِ عملِ عاشق از حقّ هم حقّ است
مشاهده
بخش 30:
در تفسیر قولِ رسول علیهالسَّلام مٰا مٰاتَ مَنْ مٰاتَ اِلّا و تَمنّیٰ اَنْ یَمُوتَ قَبْلَ مٰا مٰاتِ اِنْ کانَ بَرّاً لِیَکُونَ اِلیٰ وُصُولِ الْبِرِّ اَعْجَلَ وَ اِنْ کانَ فاجِراً لِیَقِلَّ فُجُورُهُ
مشاهده
بخش 31:
«در بیانِ آنکه عقل و روح در آب و گِل محبوساند همچو هاروت و ماروت در چاهِ بابِل»
مشاهده
بخش 32:
جواب گفتنِ طاوس آن سائل را
مشاهده
بخش 33:
بیانِ آنکه هنرها و زیرکیها و مالِ دنیا همچون پرهایِ طاوس عدوِّ جان است
مشاهده
بخش 34:
در صفتِ آن بیخودان که از شرِّ خود و هنرِ خود ایمن شدهاند که فانیاند در بقایِ حق، همچون ستارگان که فانیاند روز در آفتاب، و فانی را خوفِ آفت و خطر نباشد
مشاهده
بخش 35:
در بیانِ آنکه مٰا سِوَیالله هر چیزی آکل و مأکول است، همچون آن مرغی که قصدِ صیدِ ملخ میکرد و به صیدِ ملخ مشغول میبود، و غافل بود از بازِ گرسنه که از پسِ قفایِ او قصدِ صیدِ او داشت، اکنون ای آدمیِ صیّادِ آکل، از صیّاد و آکلِ خود ایمن مباش، اگرچه نمیبینیش بهنظر چشم، بهنظرِ دلیل عبرتش میبین تا چشم سِّر باز شدن
مشاهده
بخش 36:
سبب کشتنِ خلیل علیهالسَّلام زاغ را که آن اشارات به قمعِ کدام صفت بود از صفاتِ مذمومهٔ مُهلکه در مُرید
مشاهده
بخش 37:
مناجات
مشاهده
بخش 38:
قالَ النَّبیُّ عَلَیْهِالسَّلامُ اَرْحَمُوا ثَلاثاً: عَزیزَ قَوْم ذَلَّ، و غَنیَّ قَوْمٍ اِفْتَقَرَ و عالِماً یَلْعَبُ بِهِ الْجُهّالُ
مشاهده
بخش 39:
محبوس شدنِ آن آهوبچه در آخُرِ خران، و طعنهٔ آن خران بر آن غریب گاه به جنگ و گاه به تسخُر و مبتلی گشتنِ او به کاهِ خشک که غذایِ او نیست، و این صفتِ بندهٔ خاص خداست میانِ اهل دنیا و اهلِ هوا و شهوت که اَلْاِسْلامُ بَدَأ غَریباً وَ سَیَعُودُ غَریباً فَطُوبیٰ لِلْغُرَباءِ، صَدَقَ رَسُولُالله
مشاهده
بخش 40:
حکایتِ محمّدِ خوارزمشاه که شهر سبزوار، که همه رافضی باشند به جنگ بگرفت، امان جان خواستند گفت: آنگه امان دهم که از این شهر پیشِ من به هدیّه ابوبکر نامی بیآرید
مشاهده
بخش 41:
بقیّهٔ قصّهٔ آهو و آخُرِ خَران
مشاهده
بخش 42:
تفسیرِ اِنّی اَریٰ سَبْعَ بَقَراتٍ سَمانٍ یَأکُلُهُنَّ سَبْعٌ عِجافٌ، آن گاوان لاغر را خدا به صفت شیرانِ گرسنه آفریده بود تا آن هفت گاوِ فَربِه را به اشتها میخوردند اگرچه آن خیالاتِ صورِ گاوان در آینهٔ خواب بنمودند، تو معنی نگر
مشاهده
بخش 43:
بیانِ آنکه کشتنِ خلیل عَلَیهالسَّلام خروس را، اشارت به قمع و قهرِ کدام صفت بود از صفاتِ مذموماتِ مُهْلِکات در باطنِ مُرید؟
مشاهده
بخش 44:
تفسیرِ خَلَقْنَاالْاِنسانَ فی اَحْسَنِ تقویمٍ ثُمَّ رَدَدْنٰاهُ اَسْفَلَ سافِلینَ و تفسیرِ وَ مَنْ نُعَمَّرْهُ نُنَکَّسْهُ فِیالْخَلْقِ
مشاهده
بخش 45:
تفسیرِ اَسْفَلَ سافِلینَ اَلَّا الَّذین آمَنُوا و عَمِلُوا الصّالِحٰاتِ فَلَهُمْ اَجْرٌ غَیْرُ مَمْنونٍ
مشاهده
بخش 46:
مثالِ عالَمِ هستِ نیستنما، و عالَمِ نیستِ هستنما
مشاهده
بخش 47:
در تفسیر قولِ مصطفیٰ علیهالسَّلام: ((لٰابُدَّ مِنْ قَرینٍ یُدْفَنُ مَعَکَ وَ هُوَ حَیٌ وَ تُدْفَنُ مَعهُ وَ اَنْتَ مَیَّتٌ اِنْ کٰانَ کَریماً اَکْرَمَکَ وَ اِنْ کٰانَ لَئیماً اَسْلَمَکَ وَ ذٰلِکَ الْقَرینُ عَمَلُکَ فَاَصْلِحْهُ مَا اسْتَطَعْتَ)) صَدَقَ رَسُولُاللهِ
مشاهده
بخش 48:
تفسیرِ وَ هُوَ مَعَکُمْ
مشاهده
بخش 49:
در تفسیرِ قولِ مصطفیٰ علیهالسَّلام: مَنْ جَعَلَ الْهُمُومَ هَمّاً واحِداً کَفاهُاللهُ سائِرَ هُمُومِهِ، وَ مَنْ تَفَرَّقَتْ بِهِ الْهُمُومُ لٰایُبٰالِی اللهُ فی اَیِّ وٰادٍ اَهْلَکَهُ
مشاهده
بخش 50:
در معنی این بیت: گر راه روی، راه بَرَت بگشایند وَر نیست شوی، به هستیات بگْرایند
مشاهده
بخش 51:
قصهٔ آن شخص که دعویِ پیغمبری میکرد. گفتندش: چه خوردهای که گیج شدهای و یاوه میگویی؟ گفت: اگر چیزی یافتمی که خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی، که هر سخنِ نیک که با غیرِ اهلش گویند، یاوه گفته باشند اگرچه در آن یاوه گفتن مأمورند
مشاهده
بخش 52:
سببِ عَداوتِ عام و بیگانه زیستنِ ایشان با اولیایِ خدا که به حقّشان میخوانند و به آبِ حیات ابدی
مشاهده
بخش 53:
در بیانِ آنکه مردِ بدکار چون متمکّن شود در بدکاری، و اثرِ دولت نیکوکاران ببیند، شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد همچون شیطان، که خرمنسوخته همه را خرمنسوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذی یَنْهیٰ عَبْداً اِذاٰ صَلّیٰ
مشاهده
بخش 54:
مناجات
مشاهده
بخش 55:
پرسیدنِ پادشاه از آن مدّعیِ نبوّت که آنکه رسولِ راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد که کسی را بخشد؟ یا به صحبت و خدمتِ او چه بخشش یابند غیرِ نصیحت که به زبان میگوید؟
مشاهده
بخش 56:
داستانِ آن عاشق که با معشوق خود برمیشمرد خدمتها و وفاهایِ خود را و شبهایِ دراز تَتَجاٰفیٰ جُنوبُهُمْ عَنِالْمَضٰاجِعِ را و بینوایی و جگر تشنگی روزهایِ دراز را و میگفت که من جز این خدمت نمیدانم؟ اگر خدمت دیگر هست، مرا ارشاد کن که هرچه فرمایی مُنقادم، اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیهالسَّلام، و اگر در دهانِ نهنگِ دریا فتادن است چون یونس علیهالسَّلام، و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جِرجیس علیهالسَّلام، و اگر از گریه نابینا شدن است چون شُعَیب علیهالسَّلام، و وفا و جانْبازیِ انبیا را عَلَیْهِمالسَّلام شمار نیست، و جواب گفتنِ معشوق، او را
مشاهده
بخش 57:
یکی پرسید از عالِمی عارفی که اگر در نماز کسی بگرید به آواز، و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود؟ جواب گفت که نام آن آبِ دیده است، تا آن گرینده چه دیده است؟ اگر شوقِ خدا دیده است و میگرید، یا پشیمانیِ گناهی، نمازش تباه نشود، بلکه کمال گیرد که لٰاَصلٰوةَ الّا بِحُضورِالْقَلْب و اگر او رنجوریِ تن یا فراقِ فرزند دیده است، نمازش تباه شود که اصلِ نماز، ترکِ تن است و ترکِ فرزند ابراهیموار که فرزند را قربان میکرد از بهرِ تکمیل نماز، و تن را به آتش نمرود میسپرد، و امر آمد مُصْطفیٰ را علیهالسَّلام بدین خصال که: فَاتَّبِعْ مِلَّةَ اِبْراهیمَ، لَقَدْ کٰانَتْ لَکُمْ اُسْوَةٌ حَسَنَةٌ فی اِبْراهیمَ
مشاهده
بخش 58:
مریدی درآمد به خدمتِ شیخ و از این شیخ پیرِ سنّ نمیخواهم، بلکه پیرِ عقل و معرفت، و اگر چه عیسی است علیهالسّلام در گهواره، و یحیی است علیهالسّلام در مکتب کودکان، مرید شیخ را گریان دید، او نیز موافقت کرد و گریست، چون فارغ شد و به در آمد، مریدی دیگر که از حال شیخ واقفتر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد. گفتش: ای برادر من تو را گفته باشم: الله الله تا نیندیشی و نگویی که شیخ میگریست و من نیز میگریستم، که سی سال ریاضتِ بیریا باید کرد و از عَقَبات و دریاهایِ پُرنهنگ و کوههایِ بلند پُرشیر و پلنگ میباید گذشت تا بدآن گریهٔ شیخ رسی یا نرسی، اگر رسی شکرِ زُوِیَتْ لِیَ الْاَرْضُ گویی بسیار
مشاهده
بخش 59:
داستانِ آن کنیزک که با خرِ خاتون شهوت میراند، و او را چون بُز و خروس آموخته بود شهوت راندنِ آدمیانه، و کدویی در قضیبِ خر میکرد تا از اندازه نگذرد. خاتون بر آن وقوف یافت، لکن دقیقهٔ کدو را ندید. کنیزک را به بهانه به راه کرد جایی دور، و با خر جمع شد بیکدو، و هلاک شد به فضیحت. کنیزک بیگناه باز آمد و نوحه کرد که: ای جانم و ای چشم روشنم آلت دیدی، کدو ندیدی. ذَکَر دیدی، آن دگر ندیدی. کُلُّ نٰاقِصٍ مَلْعُونٌ یعنی کُلُّ نَظَرٍ وَ فَهْمٍ نٰاقِصٍ مَلْعُونٌ. و اگر نه ناقصانِ چشمِ ظاهر مرحوماند، ملعون نهاند، برخوان: لَیْسَ عَلَی الْاَعْمٰی حَرَجٌ، نفیِ حَرَج و نفیِ لعنت و نفیِ عِتاب و غضب کرد
مشاهده
بخش 60:
تمثیلِ تلقینِ شیخ، مریدان را و پیغامبر، امّت را که ایشان طاقتِ تلقین حقّ ندارند و با حقّ الفت ندارند، چنانکه طوطی با صورتِ آدمی الفت ندارد که از او تلقین تواند گرفت حقّتعالی شیخ را چون آینهای پیشِ مریدِ همچو طوطی دارد و از پسِ آینه تلقین میکند: لٰاتُحَرَّکْ بِهِ لِسٰانَکَ اِنْ هُوَ اِلّا وَحْیٌ یُوحیٰ این است ابتدایِ مسألهٔ بیمنتهیٰ چنانکه منقار جنبانیدنِ طوطی اندرونِ آینه، که خیالش میخوانی، بی اختیار و تصرّفِ اوست، عکسِ خواندن طوطیِ برونی که متعلّم است، نه عکسِ آن معلّم که پس آینه است، ولیکن خواندن طوطیِ برونی تصرّفِ آن معلّم است پس این مِثال آمد نه مِثْل
مشاهده
بخش 61:
صاحبدلی دید سگی حامله، در شکم آن سگ بچگان بانگ میکردند، در تعجّب ماند که حکمتِ بانگِ سگ پاسبانی است، بانگ در اندرونِ شکمِ مادر پاسبانی نیست، و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره، و اینجا هیچ ازین فایدهها نیست. چون به خویش آمد، با حضرت مناجات کرد وَ مٰا یَعْلَمُ تَأْویلَهُ اِلَّا الله. جواب آمد که آن صورتِ حالِ قومی است از حجاب بیرون نیامده و چشمِ دل باز ناشده، دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند، از آن نه ایشان را قوّتی و یاری رسد، و نه مُستمعان را هدایتی و رشدی
مشاهده
بخش 62:
قصّهٔ اهلِ ضَرْوان و حسدِ ایشان بر درویشان که پدرِ ما از سلیمی اغلب دخلِ باغ را به مسکینان میداد. چون انگور بودی عُشر دادی، و چون مویز و دوشاب شدی عُشر دادی، و چون حلوا و پالوده کردی عُشر دادی، و از قصیل عشر دادی، و چون در خرمن کوفتی از کفهٔ آمیخته عُشر دادی، و چون گندم از کاه جدا شدی عُشر دادی، و چون آرد کردی عُشر دادی، و چون خمیر کردی عُشر دادی، و چون نان کردی عُشر دادی، لاجَرَم حق تعالیٰ در آن باغ و کِشت برکتی نهاده بود که همهٔ اصحاب باغها محتاجِ او بُدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچکس نه، از ایشان. فرزندانشان خرج عُشر میدیدند مکرّر و آن برکت را نمیدیدند، همچون آن زن بدبخت که آلتِ خر را دید و کدو را ندید
مشاهده
بخش 63:
بیان آنکه عطایِ حق و قدرت، موقوفِ قابلیّت نیست، همچون دادِ خلقان که آن را قابلیت باید، زیرا عطا قدیم است و قابلیّت حادث. عطا صفتِ حق است، و قابلیّت صفتِ مخلوق. و قدیم، موقوفِ حادث نباشد. و اگر نه، حدوث، محال باشد
مشاهده
بخش 64:
در ابتدایِ خلقتِ جسمِ آدم علیهالسلام که جبرئیل را علیهالسلام اشارت کرد: که برو از این زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت برگیر
مشاهده
بخش 65:
در سببِ ورودِ این حدیثِ مُصطفیٰ صَلواتُالِلّه عَلَیهِ که الْکافِرُ یَأّکُلُ فی سَبْعَةِ اَمْعٰاءٍ وَ الْمُؤْمِنُ یَأْکُلُ فی مَعاً واحِدٍ
مشاهده
بخش 66:
قصهٔ قوم یونس علیهالسلام بیان و برهانِ آن است که تضرّع و زاری دافعِ بلای آسمانی است و حق تعالیٰ فاعل مختار است، پس تضرّع و تعظیم پیش او مفید باشد، و فلاسفه گویند فاعل به طبع است و به علّت، نه مختار پس تضرّع، طبع را نگرداند
مشاهده
بخش 67:
فرستادنِ اسرافیل را علیهالسَّلام به خاک که: حَفنهای برگیر از خاک بهرِ ترکیبِ جسمِ آدم علیهالسَّلام
مشاهده
بخش 68:
فرستادنِ عزرائیل، مَلَکالْعَزْم وَالْحَزْم را علیهالسَّلام به برگرفتنِ حَفنهای خاک تا شود جسمِ آدم چالاک عیلهالسَّلام
مشاهده
بخش 69:
بیانِ آنکه مخلوقی که تو را از او ظلمی رسد، به حقیقت او همچون آلتی است، عارف آن بُوَد که به حق رجوع کند نه به آلت، و اگر به آلت رجوع کند به ظاهر نه از جهل کند، بلکه برای مصلحتی، چنانکه ابایزید قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ گفت که چندین سال است که من با مخلوق سخن نگفتهام و از مخلوق سخن نشنیدهام ولیکن خلق چنین پندارند که با ایشان سخن میگویم و از ایشان میشنوم، زیرا ایشان مخاطَب اکبر را نمیبینند که ایشان چون صدااند او را نسبت به حال من، التفات مستمع عاقل به صدا نباشد، چنانکه مثل است معروف: قال الْجِدارُ للْوَتَدِ لِمَ تَشُقُّنی؟ قالَ الْوَتَدُ انْظُرْ اِلیٰ مَنْ یَدُقُّنی
مشاهده
بخش 70:
جواب آمدن که آنکه نظرِ او بر اسباب و مرض و زخم تیغ نیآید، بر کار تو عزرائیل هم نیآید که تو هم سببی اگر چه مخفیتری از آن سببها، و بود که بر آن رنجور مخفی نباشد که وَ هُوَ اَقْرَبُ اِلَیْهِ مِنْکُمْ وَ لٰکِنْ لا تُبْصِرُون
مشاهده
بخش 71:
در بیان وخامتِ چرب و شیرین دنیا و مانع شدنِ او از طعام الله چنانکه فرمود: اَلْجُوعُ طَعامُ الله یُحْیی بِهِ اَبْدانَ الصِّدّیقین، اَیْ فِی الْجُوعِ طَعٰامُ اللهِ وَ قَوْلُهُ اَبیتُ عِنْدَ رَبّی یُطْعِمُنی وَ یَسقینی و قَوْلُهُ یُرْزَقُونَ فَرِحین
مشاهده
بخش 72:
جوابِ آن مُغَفَّل که گفته است که: خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی مُلک دنیا اگر زوالش نبودی وَ عَلیٰ هٰذِهِ الْوتیرةِ مِنَ الْفُشارات
مشاهده
بخش 73:
فیما یُرْجیٰ مِنْ رَحْمَةِ اللهِ تَعالیٰ مُعْطِی النِّعَمِ قَبْلَ اسْتِحْقاقِهٰا وَ هُوَالَّذی یُنَزِّلُ الْغَیْثَ منْ بَعْدِ مٰا قَنَطُوا و رُبَّ بُعْدٍ یُورِثُ قُرباً، و رُبَّ مَعْصَیةٍ مَیْمُونَةٍ وَ رُبَّ سَعٰادَةٍ تَأْتی مِنْ حَیْثُ یُرْجَیٰ النِّقَمُ لِیُعْلَمَ اَنَّ اللهَ یُبَدِّلُ سَیِّئٰاتِهِمْ حَسَنٰاتٍ
مشاهده
بخش 74:
قصّه اَیاز و حُجره داشتنِ او جهت چارُق و پوستین و گمان آمدنِ خواجهتاشانش را که او را در آن حُجره دفینه است به سببِ محکمیِ در و گرانیِ قفل
مشاهده
بخش 75:
بیانِ آنکه آنچه بیان کرده میشود، صورتِ قصّه است، و آنکه آن صورتی است که در خوردِ این صورتْ گیران است و درخورد آینهٔ تصویرِ ایشان و از قدّوسیتی که حقیقتِ این قصّه راست، نطق را ازین تنزیل شرم میآید، و از خجالت سر و ریش و قلم گم میکند وَالْعٰاقِلُ یَکْفیهِ الْاِشٰارَةُ
مشاهده
بخش 76:
حکمتِ نظر کردن در چارق و پوستین که فَلْیَنْظُرِ الْاِنْسانُ مِمَّ خُلِقَ
مشاهده
بخش 77:
خَلَق الْجانَّ مِنْ مٰارِجٍ مِنْ نٰارٍ. وَ قَوْلُهُ تَعٰالیٰ فی حَقِّ اِبلیسَ اِنَّهُ کٰانَ مِنَالْجِنَّ فَفَسَقَ
مشاهده
بخش 78:
در معنی اینکه اَرِنَا الْاَشیاءَ کَماهِیَ، و معنی این که لَوْ کُشِفَ الْغِطآءُ مَا ازْدَدَتُ یَقیناً، و قَوْلُهُ در هر که تو از دیدهٔ بد مینگری از چنبرهٔ وجودِ خود می نگری «پایهٔ کژ کژ افکند سایه»
مشاهده
بخش 79:
بیانِ اتّحادِ عاشق و معشوق از رویِ حقیقت، اگرچه متضادّند از رویِ آنکه نیاز، ضدِّ بینیازی است، چنانکه آینه بی صورت است و ساده است و بی صورتی ضدِّ صورت است، ولکن میان ایشان اتّحادی است در حقیقت که شرحِ آن دراز است، وَالْعاقِلُ یَکْفیهِ الْاِشٰارَةُ
مشاهده
بخش 80:
معشوقی از عاشق پرسید که خود را دوستتر داری یا مرا؟ گفت: من از خود مُردهام و به تو زندهام، از خود و از صفاتِ خود نیست شدهام و به تو هست شدهام، علمِ خود را فراموش کردهام و از علمِ تو عالمِ شدهام، قدرتِ خود را از یاد دادهام و از قدرتِ تو قادر شدهام. اگر خود را دوست دارم تو را دوست داشته باشم و اگر تو را دوست دارم، خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خودبین، خدایبین باشد اُخْرُجْ بِصِفاتی اِلیٰ خَلْقی، مَنْ رَآکَ رَآنی وَ مَنْ قَصَدَکَ قَصَدَنی وَ عَلیٰ هٰذٰا
مشاهده
بخش 81:
آمدنِ آن امیرِ نَمّام با سرهنگان، نیمشب به گشادنِ آن حُجرهٔ ایاز، و پوستین و چارُق دیدن آویخته، و گُمان بُردن که آن مکر است و روپوش، و خانه را حفره کردن به هر گوشهای که گمان آمد چاه کَنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خَجِل و نومید شدن، چنانکه بدگمانان و خیالاندیشان در کارِ انبیا و اولیا که میگفتند که ساحرند و خویشتن ساختهاند و تصدُّر میجویند، بعد از تفحّص، خَجِل شوند و سود ندارد
مشاهده
بخش 82:
بازگشتن نمّامان از حجرهٔ اَیاز به سویِ شاه، توبره تهی و خجل همچو بَدگُمانان در حقِّ اَنبیا عَلَیْهِمُالسَّلام در وقتِ ظهور برائت و پاکیِ ایشان که یَوْمَ تَبْیَضُّ وُجُوهٌ وَ تَسْوَدُّ وُجُوهٌ وَ قَوْلُهُ وَ تَرَی الَّذین کَذَبُوا عَلَی اللهِ وُجُوهُهُمْ مُسْوَدَّةٌ
مشاهده
بخش 83:
حواله کردنِ پادشاه قبول و توبهٔ نمّامان و حُجره گشایان، و سزا دادنِ ایشان به ایاز که یعنی: این جنایت بر عِرضِ او رفته است
مشاهده
بخش 84:
آنکس که کراهت میدارد قصاص را، در این یک حیاتِ قاتل نظر میکند و در صد هزار حیات که معصوم و محقون خواهند شدن در حِصنِ بیم سیاست نمینگرد
مشاهده
بخش 85:
تعجیل فرمودنِ پادشاه، اَیاز را که زود این حکم را به فیصل رسان و منتظر مدار و اَیامٌ بَیْنَنٰا مگو، که اَلْانتظارُ مَوْتُ الْاَحْمَر و جواب گفتنِ اَیاز، شاه را
مشاهده
بخش 86:
«حکایت در تقریرِ این سخن که: چندین گاه گفت و گو را آزمودیم مدّتی صبر و خاموشی را بیازماییم»
مشاهده
بخش 87:
در بیانِ کسی که سخنی گوید که حالِ او مناسبِ آن سخن و آن دعوی نباشد چنانکه کَفَره، وَ لَئنْ سَأَلْتَهُمْ مَنْ خَلَقَ السَّمٰواتِ وَالْاَرْضَ لَیَقُولُنَّاللهُ. خدمتِ بتِ سنگین کردن و جان و زر فدایِ او کردن چه مناسب باشد با جانی که داند که خالق سمٰوات و ارض و خلایق الهی است سمیعی، بصیری، حاضری، مراقبی، مستولیای، غیوری الی آخِرِه؟
مشاهده
بخش 88:
حکایت در بیان توبهٔ نصوح که چنانکه شیر از پستان بیرون آید، باز در پستان نرود. آن که توبهٔ نصوحی کرد هرگز از آن گناه یاد نکند به طریق رغبت، بلکه هر دَم نفرتش افزون باشد، و آن نفرت دلیل آن بُوَد که لذّتِ قبول یافت، آن شهوتِ اوّل بی لذّت شد، این به جایِ آن نشست چنانکه فرمودهاند: نَبُرَّد عشق را جز عشقِ دیگر چرا یاری نگیری زو نکو تر و آنکه دلش باز بدان گناه رغبت میکند، علامت آناست که لذّت قبول نیافته است و لذّتِ قبول بهجایِ آن لذّت گناه ننشسته است، سَنُیَسِّرُهُ لِلْیُسْریٰ نشده است، لذّتِ فَسَنُیَسِّرُهُ لِلْعُسریٰ باقی است بر وی
مشاهده
بخش 89:
در بیانِ آنکه دعایِ عارفِ واصل و درخواستِ او از حقّ همچو درخواستِ حقّ است از خویشتن که کُنْتُ لَهُ سَمْعاً و بَصَراً وَ لِساناً وَ یَداً. قَوْلُهُ: وَ مٰا رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتَ وَ لٰکِنَّ اللهَ رَمیٰ، و آیات و اخبار و آثار در این بسیار است، و شرحِ سببسازیِ حقّ تا مجرم را گوش گرفته به توبهٔ نَصوح آورد
مشاهده
بخش 90:
نوبتِ جُستن رسیدن به نَصوح و آواز آمدن که: همه را جُستیم، نَصوح را بجویید، و بیهوش شدنِ نصوح از آن هیبت، و گشاده شدنِ کار بعد از نهایتِ بستگی، کَمٰا کٰانَ یَقُولُ رَسُولُ اللهِ صَلَّیاللهُ عَلَیْهِ وَ سَلَّمَ اِذٰا اَصٰابَهُ مَرَضٌ اَوْهَمٌ اشْتَدّی اَزْمَةُ تَنْفَرِجی
مشاهده
بخش 91:
یافته شدن گوهر و حلالی خواستنِ حاجبان و کنیزکان شاهزاده از نَصوح
مشاهده
بخش 92:
باز خواندنِ شهزاده، نَصوح را از بهرِ دلّاکی، بعد از استحکامِ توبه و قبول توبه و بهانه کردنِ او و دفع گفتن
مشاهده
بخش 93:
حکایت در بیانِ آنکه کسی توبه کند و پشیمان شود، و باز آن پشیمانیها را فراموش کند و آزموده را باز آزماید، در خسارتِ ابد افتد، چون توبهٔ او را ثباتی و قوّتی و حلاوتی و قبولی مدد نرسد، چون درختِ بیبیخ هر روز زردتر و خشکتربود، نَعُوذُ بِالله
مشاهده
بخش 94:
تشبیه کردنِ قطب که عارفِ واصل است در اِجْری دادنِ خلق از قوتِ مغفرت و رحمت، بر مراتبی که حقّش الهام دهد، و تمثیل به شیر که دد اِجریخوار و باقی خوارِ ویاند، بر مراتبِ قرب ایشان به شیر، نه قربِ مکانی بلکه قربِ صفتی، و تفاصیلِ این بسیار است. وَاللهُ الْهٰادی
مشاهده
بخش 95:
حکایتِ دیدنِ خرِ هیزمفروش با نواییِ اسپان تازی را بر آخُر خاصّ و تمنّا بردن آن دولت را در موعظهٔ آنکه تمنّا نباید بُردن اِلّا مغفرت و عنایت که اگر در صد لون رنجی، چون لذّتِ مغفرت بود، همه شیرین شود، باقی هر دولتی که آن را ناآزموده تمنّی میبَری با آن رنجی قرین است که آن را نمیبینی، چنانکه از هر دامی دانه پیدا بود و فَخ پنهان، تو در این یک دام ماندهای تمنّی میبری که کاشکی با آن دانهها رفتمی، پنداری که آن دانهها بیدام است
مشاهده
بخش 96:
ناپسندیدنِ روباه، گفتنِ خر را که من راضیام به قسمت
مشاهده
بخش 97:
جواب گفتنِ خر، روباه را
مشاهده
بخش 98:
جواب گفتنِ روبه، خر را
مشاهده
بخش 99:
جواب گفتنِ خر، روباه را
مشاهده
بخش 100:
در تقریرِ معنی توکّل، حکایتِ آن زاهد که توکّل را امتحان میکرد از میان اسباب، و شهر بیرون آمد، و از قوارع و رهگذرِ خلق دور شد و به بُنِ کوهی مهجوری مفقودی در غایت گرسنگی سر بر سر سنگی نهاد و خفت، و با خود گفت: توکّل کردم بر سببسازی و رزّاقیِ تو و از اسباب منقطع شدم، تا ببینم سببیّتِ توکّل را
مشاهده
بخش 101:
جواب دادنِ روباه، خر را و تحریض کردن او، خر را بر کسب
مشاهده
بخش 102:
جواب گفتنِ خر، روباه را که توکّل بهترین کسبهاست که هر کسی محتاج است به توکّل که ای خدا این کارِ مرا راست آر و دعا متضمّن توکّل است و توکّل کسبی است که به هیچ کسبی دیگر محتاج نیست اِلیٰ آخِرِه
مشاهده
بخش 103:
مثل آوردنِ اشتر در بیانِ آنکه در مُخبِر دولتی فرّ و اثر آن چون نبینی جای متّهم داشتن باشد، که او مقلّد است در آن
مشاهده
بخش 104:
فرقِ میانِ دعوتِ شیخِ کاملِ واصل و میانِ سخن ناقصان فاضلِ فضلِ تحصیلیِ بَربَسته
مشاهده
بخش 105:
حکایتِ آن مُخَنَّث و پرسیدنِ لوطی از او در حالت لِواطه که این خنجر از بهرِ چیست؟ گفت: از برایِ آنکه هر که با من بد اندیشد اِشکمش بشکافم، لوطی بر سر او آمد شد میکرد و میگفت: اَلْحَمْدُلِله که من بد نمیاندیشم با تو بیتِ من بیت نیست اقلیماست هزلِ من هزل نیست تعلیماست اِنَّ اللهَ لٰایَسْتَحیی اَنْ یَضْرِبَ مَثلاً مٰا بَعُوضَةً فَمٰا فَوْقَهٰا، اَیْ فَمٰا فَوْقَهٰا فی تَغْییرِ النُّفوسِ بِالْاِنْکار، مٰاذٰا اَرادَاللهُ بِهٰذٰا مَثَلاً، و آنگه جواب میفرماید که این خواستم یُضِلُّ بِهِ کَثیراً وَ یَهْدی بِهِ کَثیراً که هر فتنههمچون میزان است بسیاران از او سرخْرُو شوند، و بسیاران بیمراد شوند، وَ لَوْ تَأَمَّلْتَ فیهِ قَلیلاً وَجَدْتَ مِنْ نَتٰایِجِهِ الشَّریفَةِ کَثیراً
مشاهده
بخش 106:
غالب شدنِ حیلهٔ روباه بر اِستعصام و تعفّفِ خر و کشیدن روبَه، خر را سوی شیر به بیشه
مشاهده
بخش 107:
حکایتِ آن شخص که از ترس، خویشتن را در خانهانداخت. رخها زرد چون زعفران، لبها کبود چون نیل، دست لرزان چون برگ درخت. خداوندِ خانه پرسید که خیر است، چه واقعه است؟ گفت: بیرون خر میگیرند به سُخرهای، گفت: مبارک خر میگیرند، تو خر نیستی، چه میترسی؟ گفت: خر به جدّ میگیرند. تمییز برخاسته است امروز، ترسم که مرا خر گیرند
مشاهده
بخش 108:
بردنِ روبه، خر را پیشِ شیر، و جَستنِ خر، از شیر و عتاب کردنِ روباه با شیر که هنوز خر دور بود تعجیل کردی، و عذر گفتنِ شیر و لابه کردنِ روبه را شیر که برو بار دیگرش بفریب
مشاهده
بخش 109:
«در بیانِ آنکه نقضِ عهد و توبه موجبِ بلا بوَد، بلکه موجبِ مسخ است، چنانکه در حقِّ اصحابِ سَبْت و در حقِّ اصحابِ مایدۀ عیسیٰ: (و بعضی را بوزینه و خوک گردانیدهاست) وَ جَعَلَ مِنْهُمُ الْقِرَدَةَ والْخَنازیر، و اندر این امّت، مسخِ دل باشد و به قیامت تن را صورتِ دل دهند.» اصحابِ سَبْت: اصحابِ شنبه، مرادْ یهودیان است. جَعَلَ: قرار داد. قِرَدَة: بوزینهها؛ میمونها. خَنازیر: جمعِ خِنزیر؛ بهمعنیِ خوکها.
مشاهده
بخش 110:
دوم بار آمدنِ روبَه برِ آن خرِ گریخته، تا باز بفریبدش
مشاهده
بخش 111:
جواب گفتنِ روباه، خر را
مشاهده
بخش 112:
جواب گفتنِ روبه، خر را
مشاهده
بخش 113:
حکایتِ شیخ محمّدِ سَرْرَزیِ غزنوی قَدَّسَ اللهُ سِرَّهُ
مشاهده
بخش 114:
آمدنِ شیخ بعد از چندین سال از بیابان به شهرِ غزنین و زنبیل گردانیدن به اشارتِ غیبی و تفرقه کردن آنچه جمع آید بر فقرا هر که را جانِ عِزِّ لبّیک است نامه بر نامه پیک بر پیک است چنانکه روزنِ خانه باز باشد، آفتاب و ماهتاب و باران و نامه و غیره منقطع نباشد
مشاهده
بخش 115:
در معنیِ لَوْلاکَ لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاک
مشاهده
بخش 116:
رفتنِ آن شیخ در خانهٔ امیری بهرِ کُدیه، روزی چهار بار به زنبیل به اشارتِ غیب، و عتاب کردنِ امیر، او را بدان وقاحت و عذر گفتنِ او، امیر را
مشاهده
بخش 117:
گریان شدنِ امیر از نصیحتِ شیخ و عکسِ صدقِ او و ایثار کردن مخزن بعد از آن گستاخی و استعصام شیخ و قبول ناکردن و گفتن که من بیاشارتی نیآرم تصرّفی کردن
مشاهده
بخش 118:
اشارت آمدن از غیب به شیخ که این دو سال به فرمان ما بستدی و بدادی، بعد از این بده و مَسِتان، دست در زیر حصیر میکن که آن را چون انبان بُوهُرَیره کردیم در حقِّ تو. هر چه خواهی بیابی، تا یقین شود عالمیان را که وَرایِ این عالمی است که خاک به کف گیری زر شود، مُرده در او آید زنده شود، نحسِ اکبر در وی آید سعدِ اکبر شود، کفر در او آید ایمان گردد، زهر در او آید تریاق شود. نه داخلِ این عالَم است و نه خارج این عالَم، نه تحت و نه فوق، نه متّصل، نه منفصل، بیچون و بیچگونه، هر دم از او هزاران اثر و نمونه ظاهر میشود، چنانکه صنعتِ دست با صورت دست و غمزهٔ چشم با صورت چشم و فصاحت زبان، با صورت زبان نه داخل است و نه خارج او، نه متّصل و نه منفصل. وَالْعٰاقِلُ یَکْفیهِ الْاِشارَةُ
مشاهده
بخش 119:
دانستنِ شیخ، ضمیرِ سایل را بی گفتن، و دانستن قدر وام وامداران بی گفتن که نشانِ آن باشد که: اُخْرُجْ بِصِفاتی اِلٰی خَلْقی
مشاهده
بخش 120:
سببِ دانستنِ ضمیرهایِ خلق
مشاهده
بخش 121:
غالب شدنِ مکر روبَه بر اِستعصامِ خر
مشاهده
بخش 122:
در بیانِ فضیلتِ اِحتما و جوع
مشاهده
بخش 123:
مَثَل
مشاهده
بخش 124:
حکایت مریدی که شیخ از حرص و ضمیرِ او واقف شد او را نصیحت کرد به زبان، و در ضمنِ نصیحت قوّت توکّل بخشیدش به امرِ حق
مشاهده
بخش 125:
حکایتِ آن گاو که تنها در جزیره ای است بزرگ، حق تعالی آن جزیرهٔ بزرگ را پُر کند از نبات و ریاحین، که علفِ گاو باشد. تا به شب آن گاو همه را بخورد و فَربِه شود، چون کوهپارهای، چون شب شود خوابش نبرد از غصّه و خوف که همهٔ صحرا را چَریدم فردا چه خورم؟ تا از این غصّه لاغر شود همچون خلال، روز برخیزد همهٔ صحرا را سبزتر و انبوهتر بیند از دی، باز بخورد و َفربِه شود، باز شبش همان غم بگیرد، سالهاست که او همچنین میبیند و اعتماد نمیکند.
مشاهده
بخش 126:
صید کردنِ شیر آن خر را و تشنه شدن شیر از کوشش، رفت به چشمه تا آب خورد، تا باز آمدن شیر، جگربند و دل و گُرده را روباه خورده بود، که لطیفتر است. شیر طلب کرد، دل و جگر نیافت. از روبَه پرسید که: کو دل و جگر؟ روبه گفت: اگر او را دل و جگر بودی آنچنان سیاستی دیده بود آن روز و به هزار حیله جان بُرده کِی برِ تو باز آمدی؟
مشاهده
بخش 127:
حکایتِ آن راهب که روز با چراغ میگشت در میانِ بازار از سرِ حالتی که او را بود
مشاهده
بخش 128:
دعوت کردنِ مسلمان، مُغ را
مشاهده
بخش 129:
مَثَلِ شیطان بر درِ رحمان
مشاهده
بخش 130:
جواب گفتنِ مؤمن سُنّی، کافرِ جبری را و در اثباتِ اختیارِ بنده دلیل گفتن. سنّت راهی باشد کوفتهٔ اَقدامِ انبیاء علیهمالسَّلام. بر یمینِ آن راه بیابان جبر، که خود را اختیار نبیند و امر و نهی را منکر شود و تأویل کند، و از منکر شدنِ امر و نهی لازم آید انکارِ بهشت، که بهشت جزایِ مطیعان امر است، و دوزخ جزای مخالفان امر، و دیگر نگویم به چه انجامد که اَلْعٰاقِلُ یِکْفیهِ الْاشارَةُ، و بر یسارِ آن راه، بیابانِ قَدَر است که قدرتِ خالق را مغلوبِ قدرتِ خلق داند، و از آن آن فسادها زاید که آن مُغِ جبری بر میشمرد
مشاهده
بخش 131:
درک وجدانی چون اختیار و اضطرار و خشم و اصطبار و سیری و ناهار، به جای حسّ است که زرد از سرخ بداند و فرق کند، و خُرد از بزرگ و تلخ از شیرین و مُشک از سِرگین، و درشت از نرم به حسّ مَسّ، و گرم از سرد و سوزان از شیرْ گرم، و تر از خشک و مَسِّ دیوار از مَسِّ درخت. پس منکر وجدانی منکر حسّ باشد و زیاده. وجدانی از حسّ ظاهرتر است، زیرا حسّ را توان بستن و منع کردن از احساس، و بستنِ راه و مدخلِ وجدانیات را ممکن نیست وَالْعٰاقِلُ تَکْفیهِ الْاِشٰارَةُ
مشاهده
بخش 132:
حکایت هم در بیانِ تقریرِ اختیارِ خلق و بیان آنکه تقدیر و قضا سلب کنندهٔ اختیار نیست
مشاهده
بخش 133:
حکایت هم در جواب جبری و اثباتِ اختیار و صحّتِ امر و نهی، و بیانِ آنکه عذر جبری در هیچ ملّتی و در هیچ دینی مقبول نیست و موجب خلاص نیست از سزایِ آن کار که کرده است، چنانکه خلاص نیافت ابلیسِ جبری بدآن که گفت: بِمٰا اَغْوَیْتَنی، وَالْقَلیلُ یَدُلُّ عَلَی الْکَثیرِ
مشاهده
بخش 134:
معنیِ ما شاءَاللهُ کانَ یعنی خواست خواستِ او و رضا. رضایِ او جویید، از خشمِ دیگران وَ رَدِّ دیگران دلتنگ مباشید. آن کانَ اگر چه لفظ ماضی است لیکن در فعلِ خدا ماضی و مستقبل نباشد کی لَیْسَ عِنْدَاللهِ صَباحٌ وَ لٰامَساءٌ
مشاهده
بخش 135:
و همچنین قَدْ جَفَّ الْقَلَمُ یعنی جَفَّ الْقَلَمُ وَ کَتَبَ: لا یَسْتَوِی الطّاعَةُ وَالْمَعْصِیَةُ و لا یَسْتَوِی الْاَمانَةٌ وَ السَّرِقَةُ. جَفَّ الْقَلَمُ اَنْ لٰا یَسْتَوِی الشُّکْرُ وَ الکُفْرانُ، جَفَّ الْقَلَمُ اَنَّاللهَ لٰایُضیعُ اَجْرَ الْمُحْسِنینَ
مشاهده
بخش 136:
حکایتِ آن درویش که در هِریٰ غلامان آراستهٔ عمیدِ خراسان را دید، و بر اسبانِ تازی و قباهایِ زربفت و کلاههای مُغَرَّق و غیر آن، پرسید که: اینها کدام امیراناند و چه شاهاناند؟ گفتند او را که: اینها امیران نیستند، اینها غلامان عمیدِ خراساناند، روی به آسمان کرد که: ای خدا غلام پروردن از عمید بیآموز، آنجا مستوفی را عمید گویند
مشاهده
بخش 137:
باز جواب گفتنِ آن کافرِ جبری آن سُنّی را که به اسلامش دعوت میکرد و به ترکِ اعتقادِ جبرش دعوت میکرد، و دراز شدن مناظره از طرفین که مادّهٔ اشکال و جواب را نَبُرَّد الّا عشقِ حقیقی، که او را پروایِ آن نماند، و ذٰلِکَ فَضْلُ اللهِ یُوْتیهِ مَنْ یَشٰاءُ
مشاهده
بخش 138:
پرسیدنِ پادشاه قاصدا اَیاز را کی چندین غم و شادی با چارق و پوستین که جمادست میگویی؟ تا اَیاز را در سخن آورد
مشاهده
بخش 139:
گفتنِ خویشاوندان مجنون را که حُسنِ لیلی به اندازهای است چندان نیست، از او نغزتر در شهرِ ما بسیار است، یکی و دو و دَه بر تو عرضه کنیم، اختیار کن، ما را و خود را وارهان و جواب گفتنِ مجنون، ایشان را
مشاهده
بخش 140:
حکایتِ جُوحی کی چادر پوشید و در وعظ میانِ زنان نشست و حرکتی کرد زنی او را بشناخت که مرد است و نعره زد
مشاهده
بخش 141:
فرمودنِ شاه به اَیاز بارِ دگر که شرح چارق و پوستین آشکارا بگو تا خواجهتاشانت از آن اشارت پند گیرند، که اَلدّینُ النَّصیحَةُ
مشاهده
بخش 142:
حکایتِ کافری که گفتندش در عهد ابایزید که مسلمان شو و جواب گفتنِ او، ایشان را
مشاهده
بخش 143:
حکایتِ آن مؤذِّن زشت آواز، که در کافرستان بانگِ نماز داد و مردِ کافری او را هدیه داد
مشاهده
بخش 144:
حکایتِ آن زن که گفت شوهر را که گوشت را گربه خورد، شوهر گربه را به ترازو بَرکشید. گربه نیم من برآمد. گفت: ای زن گوشت، نیم من بود و افزون. اگر این گوشت است گربه کو؟ و اگر این گربه است، گوشت کو؟
مشاهده
بخش 145:
حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که می بیآر. غلام رفت و سبویِ مَی میآورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد، زد سنگی و سبو را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد و آن قصّه در عهد دین عیسی علیهالسّلام بود که هنوز مَی حرام نشده بود. ولیکن زاهد تقزّزی میکرد و از تنعّم منع میکرد
مشاهده
بخش 146:
حکایتِ ضیاءِ دَلق که سخت دراز بود و برادرش شیخ اسلام تاجِ بلخ بغایت کوتاهبالا بود، و این شیخ اسلام از برادرش ضیاء ننگ داشتی ضیاء درآمد به درسِ او و همهٔ صدورِ بلخ، حاضر به درسِ او ضیاء خدمتی کرد و بگذشت. شیخِ اسلام او را نیم قیامی کرد سرسری گفت: آری سختدرازی، پارهای در دزد
مشاهده
بخش 147:
رفتنِ امیر خشمآلود برایِ گوشمالِ زاهد
مشاهده
بخش 148:
حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرْمَذ را
مشاهده
بخش 149:
انداختنِ مُصطفیٰعَلَیهالسَّلام، خود را از کوهِ حِریٰ از وحشتِ دیر نمودنِ جبرئیل علیهالسَّلام، و نمودنِ جبرئیل علیهالسَّلام، خود را به وی که مَیَنداز که تو را دولتها در پیش است
مشاهده
بخش 150:
جواب گفتنِ امیر مر آن شفیعان را و همسایگان زاهد را که گستاخی چرا کرد؟ و سبویِ ما را چرا شکست؟ من در این باب شفاعت قبول نخواهم کرد که سوگند خوردهام که سزایِ او را بدهم
مشاهده
بخش 151:
دوم بار دست و پایِ امیر را بوسیدن و لابه کردن شفیعان و همسایگانِ زاهد
مشاهده
بخش 152:
باز جواب گفتنِ امیر، ایشان را
مشاهده
بخش 153:
تفسیرِ این آیت که و اِنَّ الدّارَ الآخِرَةَ لَهِیَ الْحَیَوانُ لَوْکٰانُوا یَعْلَمُون که در و دیوار و عرصهٔ آن عالَم، و آب و کوزه و میوه و درخت، همه زندهاند و سخنگوی و سخنشنو. و جهتِ آن فرمود مصطفی علیهالسَّلام که: اَلدُّنْیا جیفَةٌ وَ طُلّابُهٰا کِلابٌ، و اگر آخرت را حیات نبودی، آخرت هم جیفه بودی. جیفه را برای مُردگیش جیفه گویند نه از برایِ بویِ زشت و فِرَخچی
مشاهده
بخش 154:
دگربار استدعای شاه از ایاز که تأویلِ کار خود بگو، و مشکل مُنکِران را و طاعنان را حل کن، که ایشان را در آن التباس رها کردن، مروّت نیست
مشاهده
بخش 155:
تمثیلِ تنِ آدمی به مهمانخانه، و اندیشههای مختلف به مهمانانِ مختلف، عارف در رضا بدآن اندیشههای غم و شادی چون شخص مهماندوستِ غریبنوازِ خلیلوار، که درِ خلیل به اِکرام ضَیف پیوسته باز بود بر کافر و مؤمن و امین و خائن و با همهٔ مهمانان رو تازه داشتی
مشاهده
بخش 156:
حکایتِ آن مهمان که زنِ خداوندِ خانه گفت که باران فروگرفت و مهمان در گردنِ ما مانْد»
مشاهده
بخش 157:
تمثیل فکر هر روزینه که اندر دل آید، به مهمان نو که از اوّلِ روز در خانه فرود آید و تحکّم و بدخویی کند به خداوندِ خانه و فضیلتِ مهماننوازی و نازِ مهمان کشیدن
مشاهده
بخش 158:
نواختنِ سلطان، اَیاز را
مشاهده
بخش 159:
وصیّت کردنِ پدر، دختر را که خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت
مشاهده
بخش 160:
وصف ضعیف دلی و سستی صوفیِ سایه پروردِ مجاهده ناکرده درد و داغِ عشق ناچشیده، به سجده و دست بوسِ عام و به حرمت نظر کردن و به انگشت نمودنِ ایشان که امروز در زمانه صوفی اوست غرّه شده و به وَهْم بیمار شده، همچو آن معلّم که کودکان گفتند که رنجوری. و با این وَهْم که من مجاهدم، مرا در این ره پهلوان میدانند، با غازیان به غزا رفته که به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهادِ اکبر مستثناام، جهادِ اصغر خود پیشِ من چه محل دارد؟ خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مستِ این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصدِ شیر، و شیر به زبانِ حال گفته که کَلّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ، ثُمَّ کَلّا سَوْفَ تَعْلَمُون
مشاهده
بخش 161:
نصیحتِ مبارزان، او را که با این دل و زَهره که تو داری که از کلاپیسه شدنِ چشمِ کافرِ اسیری دستبسته بیهوش شوی و دشنه از دست بیفتد، زنهار زنهار ملازِم مطبخِ خانقاه باش و سویِ پیکار مرو تا رسوا نشوی
مشاهده
بخش 162:
حکایتِ عَیّاضی رحمةالله که هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه، بر امیدِ شهید شدن. چون از آن نومید شد از جهادِ اصغر رو به جهادِ اکبر آورد و خلوت گزید، ناگهان طبلِ غازیان شنید، نَفْس از اندرون زنجیر میدرانید سویِ غزا، و متّهم داشتنِ او، نفسِ خود را در این رغبت
مشاهده
بخش 163:
حکایت آن مجاهد که از هَمیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهرِ ستیزهٔ حرص و آرزویِ نفس و وسوسهٔ نفس که چون میاندازی به خندق، باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم که اَلْیَأْسُ اِحْدَی الرّاحَتَیْنِ، او گفت که این راحت نیز ندهم
مشاهده
بخش 164:
صفت کردن مردِ غمّاز و نمودنِ صورتِ کنیزک مصوَّر در کاغذ و عاشق شدنِ خلیفهٔ مصر و فرستادنِ خلیفه امیری را با سپاهِ گران به درِ موصل، و قتل و ویرانی بسیار کردن بهرِ این غَرَض
مشاهده
بخش 165:
ایثار کردن صاحب موصل آن کنیزک را به خلیفه تا خونِ مسلمانان بیشتر نشود
مشاهده
بخش 166:
پشیمان شدنِ آن سرلشگر از جنایت که کرد و سوگند دادنِ او آن کنیزک را که به خلیفه باز نگوید از آنچه رفت
مشاهده
بخش 167:
حجّتِ منکرانِ آخرت، و بیان ضعفِ آن حجّت، زیرا حجّتِ ایشان بدین بازمیگردد که غیر این نمیبینیم
مشاهده
بخش 168:
آمدنِ خلیفه نزدِ آن خوبْروی برایِ جماع
مشاهده
بخش 169:
خنده گرفتن، آن کنیزک را از ضعفِ شهوت خلیفه، و قوّتِ شهوتِ آن امیر و فهم کردنِ خلیفه از خندهٔ کنیزک
مشاهده
بخش 170:
فاش کردنِ آن کنیزک آن راز را با خلیفه از بیمِ زخمِ شمشیر و اِکراهِ خلیفه که: راست گو سببِ این خنده را وگرنه بکشمت
مشاهده
بخش 171:
عزم کردنِ شاه چون واقف شد بر آن خیانت، که بپوشاند و عفو کند و او را به او دهد، و دانست که آن فتنه جزای او بود، و قصدِ او بود و ظلم او بر صاحبِ مَوْصِل که وَ مَنْ أَسآءَ فَعَلَیْهٰا وَ اِنَّ رَبَّکَ لَبِالْمِرْصٰادِ و ترسیدن که اگر انتقام کشد آن انتقام هم بر سر او آید، چنانکه این ظلم و طمع بر سرش آمد
مشاهده
بخش 172:
بیانِ آنکه نَحنُ قَسَمْنا که یکی را شهوت و قوّت خران دهد و یکی را کیاست و قوّتِ انبیا و فرشتگان دهد سر زِ هوا تافتن از سَرْوَریست ترکِ هوا قوّتِ پیغمبریست تخمهایی که شهوتی نبود برِ آن جز قیامتی نبود
مشاهده
بخش 173:
دادنِ شاه گوهر را میانِ دیوان و مجمع به دستِ وزیر، که این چند ارزد و مبالغه کردنِ وزیر در قیمتِ او و فرمودنِ شاه او را که اکنون این را بشکن، و گفتنِ وزیر که این را چون بشکنم؟ اِلیٰ آخِرِ الْقِصَّة
مشاهده
بخش 174:
رسیدنِ گوهر از دست به دست آخِر دور به ایاز، و کیاستِ ایاز و مقلِّد ناشدنِ ایشان را و مغرور ناشدنِ او به گال و مال دادن شاه و خِلعتها و جامگیها افزون کردن و مدحِ عقل مخطئان کردن، که نشاید مقلّد را مسلمان داشتن، مسلمان باشد اما نادر باشد که مقلّد ثبات کند بر آن اعتقاد، و مقلِّد ازین امتحانها به سلامت بیرون آید که ثباتِ بینایان ندارد، اِلّا مَنْ عَصَمَهُاللهُ، زیرا حق یکی است و آن را ضدّ بسیار غلط افگن و مشابه حقّ. مقلّد چون آن ضدّ را نشناسد از آنرُو حقّ را نشناخته باشد. امّا حقّ با آن ناشناختِ او، چو او را به عنایت نگاه دارد، آن ناشناخت، او را زیان ندارد
مشاهده
بخش 175:
تشنیع زدنِ اُمرا بر اَیاز که چرا شکستن؟ و جواب دادنِ ایاز ایشان را
مشاهده
بخش 176:
قصدِ شاه به کُشتنِ امرا و شفاعت کردنِ اَیاز پیشِ تختِ سلطان که اَلْعَفو اَوْلیٰ
مشاهده
بخش 177:
تفسیرِ گفتنِ ساحران، فرعون را در وقت سیاست که لاضَیْرَ اِنّا اِلیٰ رَبِّنٰا مُنْقَلِبون
مشاهده
بخش 178:
مجرم دانستنِ اَیاز، خود را در این شفاعتگری و عذرِ این جُرم خواستن، و در آن عذرگویی خود را مُجرم دانستن، و این شکستگی از شناختِ عظمتِ شاه خیزد که اَنَا اَعْلَمُکُمْ بِاللهِ وَ أخْشاکُمْ لِلّهِ. وَ قٰال اللهُ تَعٰالیٰ اِنّمٰا یَخْشَی اللهَ مِنْ عِبادِهِ الْعُلَمٰاءُ
مشاهده